حكيم ابوالقاسم فردوسى

295

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

خاقان چين از پيران پرسيد گردان ايران چه نام دارند ، و از چه بر فراز اين كوه خيمه و خرگاه برافراشته‌اند ؟ پيران گفت : سپاهيان ايران تاب و نيروى پايدارى در برابر لشكريان تورانيان را نداشتند ، ناچار بدين كوه پناه بردند . سپهدارشان طوس است كه از رويارو شدن با شير نمىهراسد . گودرز ، گيو ، رهام ، و چند تن ديگر سران ِ سپاهيان او هستند . روز ديگر چون خورشيد سر زد و طوس و گودرز تورانيان را آرام و خاموش يافتند بر ايشان بدگمان گشتند و به هم گفتند : از چه رو اينان بىجنبش و آرام نشسته‌اند ؟ اگر از نو لشكرى به ياريشان آمده كار ما زار است ، و اگر رستم خود را بدين جا نرساند يكى از ما زنده به جاى نمىماند . گيو به طوس گفت : اى سپهبد انديشهء بد از دل دور كن ، ما را ايزدِ پاك ياور است . از يزدان دادگر نبايد نااميد شد . از پس تيرگيهاى شب و روز روشن فرا مىرسد . افزون بر اين بىگمان شهريار به نيروى تازه و مجهز ما را مدد مىرساند . اگر تركان يك روز به جنگ نكوشيدند و آرام بودند انديشهء بد نبايد در دل راه داد . آگاهى يافتن گودرز از آمدن رستم چون خورشيد سوى باختر گراييد گودرز غوغايى شنيد دگر بار دلش پر آشوب شد و چنين گفت كز گردشِ روزگار * مرا بهره كين آمد و كارزار نبير و پسر داشتم لشكرى * شده نامبردار هر كشورى به كين سياوش همه كشته شد * ز من بخت بيدار برگشته شد نزادى مرا كاشكى مادرم * نگشتى سپهر بلند از برم آن گاه به ديده‌بان گفت : به اطراف بنگر و ببين كه نشان پيش آمدن سپاهيان ايران پديدار است يا نه . ديده‌بان به هر سو نگريست و گفت : نشان از آمدن سپاه نمايان نيست . پهلوان از نااميدى آب به چشم آورد بناليد و گفت اسب را زين كنيد * از اين پس مرا خشت بالين كُنيد به پدرود كردن رخ هر كسى * ببوسم ، ز مژگان ببارم بسى